تبلیغات
.
.

درباره ما
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
نظرسنجی
ذکر صلوات جهت تعجیل در فرج امام زمان "ارواحنا فداه"






نویسندگان
آمار و امكانات
آخرین بروز رسانی :
تعداد كل مطالب :
تعدادکل نویسندگان :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازید از وبلاگ :
  

آرامش قبل از شهادت...
ارسال شده توسط در ساعت 04:25 ب.ظ

کلاس  تدریس قرآنی که آن روز داشت، شلوغترین کلاسش، در مدتی بود که در بانه اقامت داشت.صدیقه افطارش را با نمک باز کرده بود قیافه اش به نظر بقیه بچه ها گونه خاصی شده بود. آن روز آرامتر از روزهای قبل بود. قصد کرد که اول نماز بخواند بعد چیزی بخورد، از جا به قصد وضو بلند شد ،دختر دیگری وارد شد. صدیقه او را می‌شناخت. ‌گاهی او را در کتابخانه دیده بود. چند دقیقه بیشتر نشد که به بهانه‌ای، اسلحة  صدیقه را برداشت و مستقیم گلوله‌ای به سینه‌اش شلیک کرد. پاسدارها از صدای شلیک به سمت اتاق دویدند. ضد انقلاب کار خود را کرده بود و  "خواهر ،صدیقه " به آرزوی همیشگی خود  رسیده بود . پاسدارها می‌گفتند سه ساعت بیشتر زنده نبود و... دو ماه بعد، در مهرماه 1360 جای  صدیقه در کلاس خالی بود. بانه عزادار شده بود. زن‌ها و دخترهای کوچک گریه می‌کردند و صدیقه را بر سر دست‌های دلشان تشییع کردند.

(برای مشاهده کامل این مطلب به ادامه مطلب رجوع کنید)

به یاد مجاهد شهید صدیقه رودباری

هنوز هم میتوان زینب بود...

" خدایا به هنگام شهادت ، هنگام دل کندن از زشتی ها ، به گاه دل کندن از بودنها ، یادم باش وبه یادمان باش چرا که به یادت بودم وجانم را در راهی که گفتی نثار کردم …" (از یادداشت های مجاهد شهیدصدیقه رود باری)   مجاهد شهید صدیقه رودباری در هجدهم اسفند 1340 در تهران به دنیا آمد و در خانواده ای  مذهبی تربیت یافت. از سنین نوجوانی با تشویق برادرش در کتابخانه مسجد امام حسن عسگری (ع) نارمک شروع به فعالیت کرد.
در دوران تحصیل ،دانش آموزی کوشا و موفق بود. اما روح نا آرامش همواره در پی چیزی ،ورای خواستها و آرزوهای یک دختر معمولی بود.
همزمان با آغاز انقلاب اسلامی، صدیقه نیز به خیل خروشان انقلابیون پیوست و به انجام فعالیتهایی در دبیرستان پرداخت. او تمام سخنان امام را به صورت نوار و اعلامیه تکثیر و پخش می کرد. 17 شهریور نقطه عطفی در زندگی او بود.
او آن روز ، دوشادوش سایر خواهرانش در ابتدای صف، در جلوی گلوله دژخیمان ایستاد و تا شامگاه همان روز به مداوا و جمع آوری زخمیان پرداخت. بعد از حادثه هفدهم شهریور، صدیقه حالت عجیبی پیدا کرد. هیجان و احساسی که تا آن موقع مثل خون در رگ‌هایش جاری بود، حالا پرخروش گشته بود و او را  از زندگی عادی و روزمره دور می‌کرد. دیگر به خرید و تفریح و میهمانی اهمیت نمی‌داد. از عالم تعلقات هجرت کرده بود. می‌گفت دیگر چطور می‌توانم راحت زندگی کنم، در حالی که آن‌روز از خون مردم ،جوی‌های آب و خیابان ها پر شده بود. بستگانش می گفتند:"هربار که برای تظاهرات و درگیری‌ها با برادرش  حمید (که بعدها در عملیات کربلای یک  شهید شد)بیرون می‌رفتند، خدا خدا می‌کردیم زود برگردد. دلمان شور می‌زد، نکند بلایی سرش بیاورند. خیلی دلیر و شجاع بود و این برای یک دختر هفده ساله در آن روزها یعنی: به زودی مهر مرگ بر پرونده زندگی‌اش می‌زدند. "پیش از انقلاب ، در ایام  اوج تظاهرات مردمی  یک روز صبح ،که صدیقه هم مدرسه ای های خود را برای تظاهرات آماده می کرد و شعری را که خود او سروده بود  با بچه ها تمرین می کرد،  عده‌ای نظامی ریختند داخل حیاط مدرسه. یکی از آنها به حضرت امام توهین کرد .صدیقه که تحمل توهین  و فحاشی به امام را نداشت  ، بلافاصله سیلی محکمی به صورت او  نواخت .   می خواستند صدیقه را ببرند که بچه‌ها و معلمین و کارکنان  مدرسه شروع کردند به داد و فریاد و گفتند  صدیقه تنها نیست، باید همه ما را ببرید.  سربازان رژیم  هم با سرافکندگی  برگشتند . در واپسین روزهای عمر رژیم شاهنشاهی ، در روزهای جنگ خیابانی، صدیقه پشت تیربار قرار گرفت . یکی از نزدیکانش می گوید:" دور و برش چند نفر دیگر هم بودند. همه صورت‌هایشان را بسته بودند و فقط چشم‌هایشان پیدا بود. چشم‌هایی که حسابی اطراف را می‌پاییدند. دو روز خانه نیامده بود، حالا هم روی پشت‌بام مدرسه پیدایش کردم. جلو رفتم و صدایش زدم. خسته بود و این خستگی به چهره‌اش حالت دیگری داده بود. همین که نگاه می‌کردی، چشم‌هایش خبر از حادثه‌ای بزرگ می‌داد. با دانشجویان دانشگاه علم و صنعت محله را در اختیار خود  گرفته بودند و تشکیلات مبارزین  را هدایت می‌کردند. " 
پس از پیروزی انقلاب اسلامی،  خواهر مجاهد رودباری، اقدام به تأسیس انجمن اسلامی در  محل تحصیل خود ،دبیرستان بدیع  نمود (این مدرسه پس از شهادت او  شهید رودباری نام گرفت). صدیقه  محور فعالیت های اسلامی  در مدرسه بود . ازاین رو گروه های کمونیستی و التقاطی  دبیرستان (همچون سازمان مجاهدین خلق یا همان منافقین )  ، این خواهر مجاهد  را انحصار طلب ومرتجع می نامیدند . 
 شهید رودباری  در شرایط انقلابی نیز  برخلاف "انقلابی نما های چپ التقاطی "که اینگونه  فعالیتها ی اجتماعی را "رفرمیستی "و "غیر انقلابی "می خواندند،به فعالیتهای  خیریه و امدادی اجتماعی توجه داشت .خانواده و دوستانش آخر هفته صدیقه را در کهریزک یا در بیمارستان معلولین ذهنی نارمک پیدا می‌کردند. هیچ کس طاقت دیدن وضعیت آن بیماران را نداشت. اما  صدیقه می‌رفت آن‌ها را شست‌وشو می‌داد و به امورشان می‌رسید.  در همین دوران ،شهید  صدیقه رودباری در ارتباط با سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی قرار گرفت و از مرتبطین سازمان (پیش از انشعاب )بود .  (لازم به ذکر است که در ماههای نخست  بعد از پیروزی انقلاب، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی  که هنوز دستخوش انشعاب و تحولات بعدی نشده بود  به همراه دیگر نیروهای معتقد به امام در شکل گیری اتحادیه انجمنهای اسلامی دانش آموزان نقش آفرینی کرد) . خواهر مجاهد ما ،  پر دل و جرأت بود و به همین خاطر دنبال کارهای کوچک نمی‌رفت.او قبل از انقلاب به فراگیری وتجربه فنون نظامی وکمکهای پزشکی پرداخت وپس از صدور فرمان امام وتشویق جوانان جهت شرکت در جهاد سازندگی  به رغم آنکه بیش از 18 سال نداشت به همکاری با جهاد سازندگی پرداخت و در شهرهای مختلف کشور  همچون خرمشهر ، اهواز ، بهشهر ، سنندج ، سقز و بانه به فعالیت پرداخت .او همچنین  در انجمن اسلامی مخابرات و کانون اسلامی وحدت  نیز  فعالیت داشت و تا روزی که به شهادت رسید به ارشاد و تبلیغ و خدمت به انقلاب مشغول بود..سخن صدیقه ، آنروزها  این بود که "نباید در خانه بنشینیم بگو‌ییم که انقلاب کردیم. باید بین مردم باشیم و پیام انقلاب را به همه برسانیم." خواهر صدیقه ،در ادامه فعالیتهای مکتبی- انقلابی خود در شهرهای مختلف ،در تابستان 59 به کردستان رفت  و آنجا را مرکز فعالیتهای گوناگون  خود از قبیل تشکیل کلاس  های عقیدتی ، آموزش قرآن، آموزش نظامی،زندانبانی  زندان زنان ضد انقلاب و فعالیت در مرکز مخابرات سنندج قرار داد .
 صدیقه ،ساده می زیست و در عوض، با استفاده از حقوقش به خانواده های مستحق کمک می کرد. برادر شهید، محمود خادمی، فرمانده  وقت سپاه پاسداران بانه می گفت "آن قدر این خواهر ،فعال بود، که جای خالیش را شاید چندین نفر نتوانند پر کنند." در نبرد کردستان با  برادران سپاه  و دیگر نیروهای انقلاب همکاری می‌کرد. هر بار موقع رفتن ،ساکش را پر از کتاب‌های شهیدان مطهری و دستغیب  می‌کرد تا برای مردم روستاهایی که پاکسازی می‌شوند ،کلاس‌های عقیدتی ترتیب دهد . یکی ـ دو بار منافقین برایش پیغام فرستادند که اگر دستمان به تو برسد، پوستت را پر از کاه می‌کنیم.  اما نمی‌دانستند او راهش را انتخاب کرده است . شب‌ها تا دیروقت بیدار بود ، مشغول قرآن خواندن یا نوشتن. در مورد امام، شهدا، انقلاب ایران و فلسطین می‌گفت  می‌نوشت و می سرود . یک بار که در همین ایام  به تهران  باز دلش هوای صحنه نبرد راکرد  و بر گشت .خود او در دفترچه خاطراتش می نویسد:
«تپش قلبم مانند صفیر  دهل صدا می كرد و احساس می كردم گوشهایم دارد كر می شود قدمهایم را محكم می كردم، اما راه صاف برایم از سنگلاخ بیابان بدتر بود. انگار كسی داد كشید: «برو، زودباش» و من چقدر سخت از آنجا گذشتم. حالا كوههای سر به فلك كشیده كردستان زیرپایم بود و من چه تنها می رفتم با كیفی بردوشم. به تهران رسیدم...مه شاد بودند از اینكه به مقصد رسیده اند. اما من هوای رفتن دوباره به سرم زد... و چه وحشتناك بود تنهایی من از آن زمان به بعد!»  بیست و هشتم مرداد ماه 59 ،  صدیقه ،خسته از مداوای مجروحین و پابه‌پای پاسداران دویدن،  پس از برگزاری کلاس آموزش قران و پس از تعلیم سلاح به عده ای از خواهران،در اتاقی  با دوستانش دور هم نشسته بودند. ، واپسین  افطار رمضان را می خوردند.صدیقه بعد از سحری مختصری که خورده بود تا موقع افطار سخت مشغول به کار بود. تنها در سلام نماز ظهر و عصر فرصت پیدا کرده بود، لحظه ای آرام گیرد. کلاس  تدریس قرآنی که آن روز داشت، شلوغترین کلاسش، در مدتی بود که در بانه اقامت داشت.صدیقه افطارش را با نمک باز کرده بود قیافه اش به نظر بقیه بچه ها گونه خاصی شده بود. آن روز آرامتر از روزهای قبل بود. قصد کرد که اول نماز بخواند بعد چیزی بخورد، از جا به قصد وضو بلند شد ،دختر دیگری وارد شد. صدیقه او را می‌شناخت. ‌گاهی او را در کتابخانه دیده بود. چند دقیقه بیشتر نشد که به بهانه‌ای، اسلحة  صدیقه را برداشت و مستقیم گلوله‌ای به سینه‌اش شلیک کرد. پاسدارها از صدای شلیک به سمت اتاق دویدند. ضد انقلاب کار خود را کرده بود و  "خواهر ،صدیقه " به آرزوی همیشگی خود  رسیده بود . پاسدارها می‌گفتند سه ساعت بیشتر زنده نبود و... دو ماه بعد، در مهرماه 1360 جای  صدیقه در کلاس خالی بود. بانه عزادار شده بود. زن‌ها و دخترهای کوچک گریه می‌کردند و صدیقه را بر سر دست‌های دلشان تشییع کردند. مردم بانه او را خواهر سیاهپوش و زینب زمانه می خواندند..او هر شب پس از اقامه نماز شب، ساعتها با خدا راز و نیاز می کرد. دست نوشته هایی از او باقی مانده است که  نشان می دهد  او آگاهانه در این راه گام برداشته است. در نوشته ای  خطاب به مادرش قبل از عزیمت  به کردستان  نوشت: "مامان لباس عریسیمو بذار، وقتی كه شهید شدم، وقتی با خونم ،خودم رو آرایش كردم ،اونوقت ،لباس عروسیمو تو خودت تنم كن و وقتی توی قبر خوابوندیم ،رو به قبله كن و بدون اینكه دلتنگی كنی ،بگو دخترم، خونه نو مبارك! مادر! دلم می خواد، همینطور كه وایستادم تو سنگر ، با ضد انقلاب می جنگم ،یك تیر بیاد بخوره به سینم ! اما من تیر رو ببینم ،بعد ،خونِ سینمو كه فوران می زنه تو مشتم بگیرم و بپاشم هوا و فریاد بزنم خدایا ! قبول كن!  مادر!  یادته اولین برفی كه بعد از انقلاب اومد ،یه شعر گفتم ! اومدم برات خوندم .گریه كردی و گفتی این حرفها را جلوی من نزن:

ای برف ای برف آهسته تر فرو نشین این خون شهیدان است

وقتی صورت قشنگ تو سرخ می شود

نمی دانم از شرم است یا فریاد

چقدر زیبا و دل انگیز می باری

دیگر سفید نمی بینمت ببار

به رنگ لاله ها ببار به رنگ خون ما.

"هم چنین نوشت:"امشب در دلم غوغایی به پاست

غوغای دل كندن و رفتن

رفتن از خانه گسستن

از خانه و از لذت آن جمع بریدن

می روم به خطه عاشورای ایران می پیوندم" .

در یکی دیگر  از سروده هایش می نویسد:

"مردم در این دوره از تاریخ بخ بسته‌انددر این رنج و اسارت دست و پا را بسته‌اندنه بوی خون، نه بوی دود، نه بوی مسلسلپس من به کجا می‌روم؟ من کیستم؟تو باید حماسه بیافرینیهمچنان‌که حسینیان آفریدنددست‌های کوچکمان صدای دشمنان را در گلو خفه می‌کندبه‌یادم داشته باش راهم را ادامه بده من شهیدم... "   از چند روز مانده به شهادت، گوئی این واقعه بزرگ برای صدیقه الهام شده بود .در آخرین تماس تلفنی  با خانواده، اظهار کرده بود که هیچگاه تا این اندازه به شهادت نزدیک نبوده است. در نامه‌ای به یکی از دوستانش که مسلمان نبود و اصلاً به خدا عقیده‌ای نداشت، نوشته بود: «یک ماه دیگر این نامه به دست تو می‌رسد، آن‌وقت من دیگر زنده نیستم و پیش خدایی هستم که تو او را انکار می‌کنی. می‌خواهم بگویم خدا وجود دارد، نه مثل وجودی که من و تو داریم.»   

 یکی از آشنایان، داستان خواب خواهر شهید را پس از شهادت صدیقه اینچنین نقل می کند : "یک آقای نورانی وارد جمع شد.  صدیقه را صدا کرد و با خود برد. از حاضرین پرسیدم این آقا چه کسی بود، گفتند ایشان امام زمان(عج) بودند. تعبیر این خواب خواهرش را که پرسیدیم، گفتند این دختر ،سربازی‌اش در راه اسلام قبول می‌شود.

حمید (برادر ِ صدیقه)تنها کسی بود که همیشه می‌گفت اولین نفری که  صدیقه را ببیند من هستم. دل همه ما برایش تنگ شده بود، اما حمید طور دیگری بود. آخر هم مزد دلتنگی‌های خود  را در "مهران "گرفت. عملیات کربلای یک، حمید را بُرد تا اولین نفری باشد که  صدیقه را در آستانة بهشت ملاقات  می کند." 

منبع:سایت احیاء


موضوع مطلب : زنان شهید,